رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه پنجاه و پنجم ..... واکسن هجده ماهگی

عزیز دلم، شکر خدا که واکسن هجده ماهگی رو هم زدی. الهی مامان فدات بشه که از درد پا نمیتونستی حتی یه تکون ساده هم بدی و شب رو چند باری گریه سر دادی و تب کردی. شکر خدا دیگه واسه چند سالی از واکسن خبری نیست هورااااااااااااا رادین جونم این روزها احساس میکنم نسبت به دوران یکسالگیت آرومتر شدی، شیطنتات کمتر شده، خیلی از رفتارات عاقلانتر شده و خطر رو خیلی بهتر از قبل متوجه هستی. مثلا به چیزی که داغ باشه بخوای دست بزنی خودت میگی جیزههههههههههههههه. امیدوارم خدای مهربون همیشه نگه دار همه کوچولوهای دوست داشتنی و از جمله شما پسر نازنین ما باشه. آمین و بازم چند تا عکس از پارک مورد علاقه ات همراه با منظره زیبای پاییزی ...
7 آذر 1391

نامه پنجاه و چهارم .... رادین و بی بی انیشتن

گل پسری، سلام رادین جونم این روزا شدیدا عاشق برنامه های بی بی انیشتن شدی طوری که من و بابایی کلا از همه برنامه های مورد علاقمون افتادیم و به محض اینکه تلویزیون رو روشن میکنیم شروع میکنی به داد و بیداد کردن که برنامه بی بی انیشتن رو برات بزاریم. اصلا دوست نداریم که زیاد پای تلویزیون بشینی ولی شدیدا عاشق بعضی از این برنامه ها شدی. وقتی هم تلویزیون رو خاموش میکنیم گریه های به سر میدی که بیا و ببین و دست من یا بابایی رو میگیری و به سمت تلویزیون میبریمون که باز هم روشن کنیم. ای پسر شیطون من که همش زیرچشمی نگاه میکنی که ما چطوری سی دی رو تو دستگاه میزاریم و میخوای سر دربیاری که دیگه خودت کارت رو راه بندازی و مجبور نباشی از من و باب...
3 آبان 1391

نامه پنجاه و سوم .... رادین در سرزمین عجایب

عزیز دلم، کم کم داری یکسال و نیمه میشی. تنها نگرانیم واکسنی هست که در سن هجده ماهگی باید زده شده. امیدوارم که اذیت نشی چون شنیدم متاسفانه درد محل واکسن زیاده. عزیزم یه دوره چند تا کلمه رو یاد میگری ولی بعد از یه مدتی فراموششون میکنی. الان عاشق این هستی که بگی " بده ". نمیدونم شاید چند باری که بهت گفتم رادین اینکار رو انجام نده، بده، یاد گرفته باشی. به هر حال قربونت برم که خیلی قشنگ این کلمه رو ادا میکنی. صدای آقا گاوه و بع بعی رو هم یاد گرفتی و میگی موووووووو، بع راستی دیگه اصلا دوست نداری سوار کالاسکه ات بشی و اصرار داری که حتما خودت راه بری. الان یه مسیر ده دقیقه ای تا خونه مامان بزرگ رو اگه به حال خودت بزار یه دو ساعتی طول میکشه...
23 مهر 1391

نامه پنجاه و دوم .... رادین 16 ماهه

رادین نازنین شما دیگه وارد هفدهمین ماه تولدت شدی و ماشالله شیطونتر از پیش. عزیزم دیگه جایی تو خونه نیست که سرک نکشی و عاشق این هستی که از مکانهای تنگ و باریک رد بشی. خلاصه همش یا پشت مبلها هستی یا پشت تلویزیون و یا حتی خودت صندلی غذاخوری رو میکشی کنار و میری روش و بعد به روی میز میری!! جلوی شومینه رو گرفته بودیم که نتونی اونجا بری ولی راهش رو یاد گرفتی و از پشت مبلها خودت رو میرسونی به شومینه و دیگه کم مونده بری بالا. خلاصه فقط مراقبت حسابی نیاز داری. امیدوارم خدای مهربون همیشه نگهدار شما و همه نی نی های تو دنیا باشه تا با این شیطنتهاتون خدای نکرده اتفاقی براتون نیافته در ضمن عزیزم الان تعداد دندونهات به 11 عدد رسیده . خدا رو شکر ...
21 شهريور 1391

نامه پنجاه و یکم .... رادین در برج میلاد

رادین جان، دیروز من و شما و بابایی رفتیم بازدید برج میلاد. عزیزم شما خیلی هیجان زده شده بودی بخصوص از دیدن فواره های آب. کلی از سر هیجان فریاد زدی و راه رفتی. برای اولین بار از دیدن بچه ها ذوق زده میشدی و به سمتشون میرفتی. هیچ وقت انقدر با بچه های همسن و سال خودت راحت ارتباط برقرار نکرده بودی. ولی عزیزم متاسفانه نتونستیم به بالای برج بریم و تهران رو در شب از بالا ببینیم، چونکه گفتند سرعت آسانسور خیلی بالاست و ممکنه به گوشت فشار وارد بشه به همین علت ما هم ترجیح دادیم که سوار نشیم. انشالله دو ساله شدی حتما قسمت بالای برج هم میریم. خلاصه شکر خدا بهت خیلی خوش گذشت و به قدری خسته شده بودی که دیگه اصلا نای راه رفتن نداشتی و در راه برگشت تو ماشین ...
13 مرداد 1391

نامه پنجاهم .... اندر احوالات رادین

رادین جون الان حدود دو هفته ای میشه که فقط راه میری. از حالا دلم برای چهار دست و پا رفتنت تنگ شده ، گرچه خیلی دوست داشتم راه بیافتی، ولی خوب آدم دلتنگ این دورانها هم میشه غذا خوردنت یه چند وقتیه اصلا تعریفی نداره. موندیم چطوری بهت غذا بدیم عزیزم. راستی شما نی نیها چرا انقدر با غذا خوردن مشکل دارید !!! اصلا دلتون نمیاد یه چند دقیقه برای غذا خوردن بنشینید و دوست دارید مدام بازی کنید. امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی پسر نازنینم. راستی عزیزم سی دی بی بی انیشتن رو هم برات خریدم و عاشق برنامه اشکالش هستی و تا آقا شیره میاد کلی ذوق میکنی و همچین زول میزنی به تلویزیون که هیچ چیزی نمیتونه هواست رو پرت کنه در ضمن بلاخره موفق شدیم فر...
21 تير 1391

نامه چهل و نهم .... مرواریدهای دیگه رادین

پسر گلم، دو سه روزی میشه که دو تا دندان دیگه درآوردی و حالا شش تا دندان داری. مبارک باشه عزیزم. الان دیگه معنی خیلی از کلمات رو متوجه میشی. مثلا وقتی بهت میگم سرت رو بزار رو دوش مامان، سرت رو میزاری. الهی قربونت برم. راه رفتنت هم خیلی بهتر شده و عصرها در پارک در حالیکه دستت گرفته میشه قدم میزنی. اگه عجله داشتی باشی که به جای برسی همون حالت چهاردست و پا میری در غیر اینصورت میایستی و قدم برمیداری.  ...
1 تير 1391

نامه چهل و هشتم .... راه افتادن رادین گلمون

رادین جونم سلام عزیز دلم شما در تاریخ 91/3/25 در حالیکه 13 ماه و 19 روز سن داری شروع کردی به راه رفتن. وای خدای من انقدر ذوق کردم وقتی دیدم حدود ده قدم راه رفتی. راستش دقیقا بعدازظهر بود که من میخواستم آمادت کنم برای گرفتن عکس واسه یه مسابقه در نی نی سایت با عنوان آتلیه خانگی مامان که با توجه به اینکه سرم پایین بود ولی احساس کردم که از جلوی درب اتاق خودت تا در حمام رو بدو بدو رفتی. تا به خودم بیام ببینم چیکار داری میکنی رسیدی نزدیک در حمام و افتادی زمین. الهی مامان فدات بشه که انقدر ذوق زدم کردی. راستش چند وقتی میشد که ایستادنت خیلی خوب شده بود و گاهی در حد دو سه قدم میرفتی، منتها یه ترسی در وجودت بود که اجازه نمیاد قدم بردا...
26 خرداد 1391

نامه چهل و هفتم .... سیزده ماهگی رادین جونم

عزیز دل مامان، 13 ماهت رو هم تمام کردی و وارد چهاردهمین ماه تولدت شدی به سلامتی. شکر خدا سرماخوردگی شدیدی که پیدا کرده بودی تموم شد و تونستیم ببریمت و واکسن دوازده ماهگی رو زدی. خدا رو شکر این واکسن اصلا اذیتی نداشت و مثل واکسنهای سابق تب و درد نداشتی عزیز دلم رادین جونم از تاریخ 2/25 شما تونستی دو سه قدم برداری . ولی هنوز یه ترسی تو وجودت هست که تمایلی نشون نمیدی به راه رفتن و هر زمان هم که میخوایم باهات تمرین کنیم بعد از چند قدم کوتاه خودت رو میندازی زمین که بری سراغ شیطنتات. در واقع هم شیطنتات اجازه نمیده که تمرین برای راه رفتن داشته باشی. چند روز پیش هم با بابایی رفتیم برات یکسری خرید کردیم که جزو خریدها یک واکر هم هست که قر...
12 خرداد 1391

نامه چهل و ششم .... مراسم تولد و سرماخوردگی شدید رادین

عزیز دلم کلی حرف برای نوشتن دارم. اول از همه باید بگم که جشن تولد مختصری که برات گرفتیم شب هشتم اردیبهشت منزل بابابزرگ شد که شما متاسفانه اصلا حال و حوصله نداشتی و ما به سختی تونستیم چند تا عکس ازت بگیریم و از عکسات هم مشخصه که حال خوشی نداری. بعد از جشن زمانی که میخواستم بخوابونمت دچار تب شدی و بهت استامینوفن دادم ولی متاسفانه صبح باز تبت برگشت و با بابایی بردیمت دکتر. آقای دکتر دارو دادند ولی شما دو روز بعد از اتمام تبت بدنت کلی جوشهای ریز زد طوریکه نگران شدیدم نکنه خدای نکرده دچار سرخک شده باشی که اقای دکتر گفتند نه این بیماری به خاطر یه ویروس جدیده. خلاصه این موضوع بعد از گذشت پنج روز به پایان رسید و به خاطر بیحالی که داشتی مت...
20 ارديبهشت 1391